Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


ღ♥ღاسیرعشقღ♥ღ

ღ♥ღتقدیم به آن کسی که آفتاب مهرش در آستان قلبم همچنان با برجاست و هرگز غروب نخواهد کردღ♥ღ

الان که دارم این ماجرا رو براتون مینویسم نمیدونم کار درستی میکنم یا نه ، ماجرا ازاون جایی شروع شد که....یه روز مثل همیشه من تو مغازه نشسته بودم و با لپ تاپم ور میرفتم آخه مغازه خلوت بود و مشتری هم نبود ، تا اینکه یه دختر خانمی همراه خانمی وارد مغازه شد.من به  قول قدیمیا تو همون نگاه اول عاشقش شدم ، بعد متوجه شدم که  اسمش لیلا و اون خانم هم خواهرش بود ، آخه خواهرش تو مغازه که بودن لیلا صداش کرد. یه چند مدتی از این قضیه گذشت و من هم دیگه بیخیالش شده بودم و فکرم و روکار و درسم متمرکز کرده بودم ، حتی یه آگهی هم تو مغازه زده بودم واسه تدریس کامپیوتر، شماره ام رو هم گذاشته بودم.خلاصه تا اینکه گذشت و اسفند ماه شد ما هم تواین ماه سرمون خیلی شلوغ میشه ، تا این که دم عید دوباره لیلا اومد ، منم دیگه داشتم میمردم. این سری یه بچه هم بغلش بود مغازه هم شلوغ، آهان راستی یادم رفت بگم ما تو مغازه دونفرهستیم ، لیلا اومد سمت من طرف دیگه مغازه چسبیده بود به پیشخون من هم سری شمارم رو نوشتم و یواشکی گذاشتم بین بدن اونو پیشخون ، اون هم ازقصد خودشو کشید کنار شماره هم افتاد زمین متوجه شدم که یکی از مشتری ها دید و داشت میومد سمت کاغذی که شماره رو نوشته بودم منم سری رفتم اون سمت و از رو زمین برداشتمش و دیگه کلا از لیلا نا امید شده بودم . خلاصه یه ضربه روحی خوردم منم یه بدی که دارم اینه که زود به جنس مخالف وابسته میشم و احساسی رفتار می کنم . شب شد و مغازه رو بستیم و رفتیم خونه ساعت یازده یا دوازده شب بود که گوشیم تک زنگ خورد ، بعد قطع شد منم سری زنگ زدم و یه دختر خانمی جواب داد منم گفتم :ببخشید کاری داشتید تماس گرفتید؟ گفت : واسه آگهی که مربوط به تدریس کامپیوتر میشه تماس گرفتم.- شما لیلا خانم نیستید؟ - بله ولی شما از کجا منو میشناسید؟ - یه عمریه منتظر شما هستم. خلاصه ما یکم باهم صحبت کردیمو تا فرداش دوباره من بهش زنگ زدم وبه قولی مخشو زدم دیگه با هم دوست شده بودیم و من هم دیوونش شده بود یادم میاد یه قول و قراری هم با هم گذاشتیم ولی الان که بهش فکر میکنم خندم میگیره به من گفت که دوست نداره من وقتی با اون هستم با کس دیگه ای باشم و تک پر باشم من هم همین قول رو ازش گرفتم و دیگه این آغاز یک زندگی جدید واسه من بود. دیگه هرروز کار من شده بود ساعت دوازده جلوی مغازه وایستم تا لیلا از مدرسه بیاد و از جلوی مغازه ردبشه و من ببینمش.ههههههههههههههی.....گفتم که دیوونش شده بودم ، عشقه دیگه. بعداز مدتی اولین قرارمون رو گذاشتیم دقیقا یادمه روز بسیج بود و تو خیابون پر مامور بود ، لیلا با دوستش اومده بود ، رفتیم و تویه پارک نشستیم نمیدونم چرا همه هم داشتن ما رو نگاه میکردن. دو سال گذشت ما هم خیلی هم دیگه رو دوست داشتیم ، تا این که فهمیدم به جز من با کس دیگه هم دوسته ، فکر کنم با دونفر بود.بازم برام مهم نبود نمیخواستم ناراحت بشه ، ازش پرسیدم گفت دروغه منم گفتم هرچی تو بگی گلم ، دوباره بعد از یه مدت امیر رو دیدم لیلا با امیر بود ، بازم باور نکردم تا اینکه امیر جلوی من با گوشیش به لیلا زنگ زد و گذاشت رو آیفون و باهاش صحبت کرد من هم شنیدم ، آره خودش بود لیلا بود ، باورم نمیشد.بعد از چند دقیقه زنگ زدم موضوع رو به لیلا گفتم اون بازم به من دروغ گفت و منم معذرت خواهی کردم ! شما نمیدونید الان که دارم اینارو مینویسم چه حسی دارم... بگذریم ، تو این مدت من میرفتم خونه ی دوست لیلا که باهاش کامپیوتر کار کنم ، لیلا هم میومد ، دوستش هم مارو تنها میذاشت تا منو لیلا با هم صحبت کنیم درواقع من هیچ وقت به دوست لیلا کامپیوتر یاد ندادم. لیلا رو خیلی دوستش داشتم و نمی خواستم ناراحت بشه و خوشحالیش به هم بخوره با این که میدونستم با کسایه دیگه هست . یه روز لیلا رو دعوت کردم خونمون آخه مادرم هم میدونست من با لیلا دوستم . خواهرم و برادرم مدرسه بودن ، بابام هم سر کار بود مادرم هم از لیلا پذیرایی کرد و ما رو تنها گذاشت و اونم رفت خونه ی زن عموم که همسایه ما بودن ، ما تنها شدیم دوست نداشتم درمورد امیر و وحید و...صحبت کنم اون لحظه فقط لیلا برام مهم بود.... تو چشماش نگاه میکردمو همش نگران بودم که این چشما مال کس دیگه نباشه  ولی اینطور نبود. چندتا عکس با گوشیم از لیلا و خودم گرفتم و چندتا عکس برام فرستاد از عکسهای خودش . آره الان همین چندتا عکس برام مونده و بیادشم هنوز براش میمیرم و عاشقشم . لیلا با هام بهم زد سر یه موضوع بچه گونه اصلا اون یه جوری میخواست باهام بهم بزنه ، دیگه از جلوی مغازه رد نمیشه ولی من گهگاهی میبینمش ، دلم براش تنگ میشه ، هنوزم دوستش دارم حتی یادم میاد اسم بچه هامون رو هم انتخاب کرده بودیم و میگفتیم که بچه های ما دوتا چه قدر قشنگ میشن ، هنوز قولی که بهم داد یادمه این که تک پر باشه ، ولی ماجرای منو لیلا مثل فیلم های هندی و ایرانی نشد که آخرش بهم برسیم . الان هم آرزو مینکم هرجا هست و با هرکسی که هست خوشبخت بشه.

جدایی ما سالها گذشت

یادت از من جدا نگشت

معنای زندگی در پهنه ی عشق تو بود

افسوس سرنوشت تو را از من ربود

حالا بی تو سرده روزگار

از تو تنها خاطراتی به یادگار

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 13:28 توسط milad| |


Design By : Night Skin